سفریه روزه
دیروز ساعت 11 بابا رضا زنگ زد و گفت بابای پرهام(همکار بابا)گفته بریم گناوه.اول موافق نبودم،چون یه سری کار رو گذاشته بودم برا اخر هفته که بابا هست.اما بعد گفتم بریم بهتره .چون هفته ی اینده یه عروسی دعوتیم که شیرازه و اونجا هم هوا سرده.باید برا بچه ها لباس گرم میخریدم.خلاصه قید کارها رو زدیم وگفتیم خریدو عشقه!
ساعت4ونیم رسیدیم.چون هوا خوب بود واخرهفته، خیلی شلوغ بود.برای ثمین گلی چنددست لباس گرم وشلوار و یه پیرهن خوشگل وبرای ثنا طلا یه شلوار کبریتی خیلی ناز و یه ساپورت گزم برا زیر لباس فرمش و برای خودم یه مانتو و یه شلوار
وبرای بابا رضا هم....... هیچچچی!چون همیشه مشکل پسنده و چیزای خوب و گرون میخره.برای اسباب بازیهای ثمین گلی هم یه جعبه ی فانتزی کوچولو خریدم که چیزاش ولو نباشن رو زمین.تا 9 گشتیم و بعد رفتیم یه رستوران سنتی وشام خوردیم.
.برای ثمین غذا اورده بودم.نصفش رو عصر خورد و یه کمش مونده بود،بهش دادم.واقعا گرسنه بود.نه اینکه کلی راه رفته بود بچم ؟!قاشق اخری رو که خورد،گفتم:"نیست دیگه"یه دفعه زد زیر گریه.
اشکهاش مثل ابر بهاری میریخت.شکموی من.اخرش مجبور شدم ازبرنج له کنم و بهش بدم تا گریه ش بند بیاد!
وقتی رسیدیم بوشهر ،اول شهر ایستادیم تا باهم خداحافظی کنیم.مامان پرهام گفت باید چیزائی که خریدیم نشون هم بدیم،کیفش به همینه!منم گفتم همینجا تو پارک بشینیم.بعد زیلوئی که اونا خریده بودن روافتتاح کردیم ونشستیم.چای و میوه و تخمه...خلاصه کلی خوش گذشت و خریدها رو نشون هم دادیم.ساعت1 و نیم اومدیم خونه.خیلی خسته بودیم.ما که تا 10 و نیم خوابیدیم.بیچاره باباصبح ساعت5 رفت...



سفریه روزه 
